چه قدر سرمست شدیم وقتی فهمیدیم انسانیم، و چه اندوهگین زمانی که انسان را فهمیدیم.
***
بالا می رفت. چون می دانست روزی سقوط می کند اینگونه حریصانه بالا می رفت. مردم جمع شدند و حیران نگاهش کردند. همچنان بالا می رفت. مردم بیشتری گرد هم آمدند و خیره نگاهش می کردند. با خود گفت؛ حالا وقت سقوط است. سقوط کرد و روی دست همان مردم حیرت زده آرام گرفت. آرام گرفت و خوشحال بود که جسدش روی زمین باقی نمی ماند.
هيچانگاري و بدبيني، نااميدي و تشويش، سوةظن و بيزاري از خود، محصول خودبهخودي جامعة سرمايهداري است که روشنفکران ناگزير از زندگي در آن هستند. براي نمونه در نظر بگيريد که بدبيني براي نخبگان روشنفکر، ارزشمندتر است تا اعتقاد به پيشرفت انسان. يا اين عقيده که فرد - دقيقاً به عنوان عضوي از نخبگان- ضرورتا قرباني نيروهاي تاريخي است. يا اين انديشه که پيدايي جامعة مردمي فاجعة مطلق است. اکثر روزنامهها به ايجاد چنين جانبداريها خدمت ميکنند (در حقيقت اين نقش آنان براي تداوم مبارزه در جنگ سرد است). گويي که براي روشنفکران داشتن عقيدهاي جز نظرات جزمي مدرنيستي دربارة زندگي، هنر و فلسفه، بيارزش است. حمايت از رئاليسم در هنر، بررسي امکانات همزيستي مسالمتآميز ميان ملل، کوشش براي ارزيابي بيطرفانه مردمگرايي، همه اينها ممکن است نويسنده را در نظر همکاران و اشخاصي که او براي ادامه حيات زندگي متکي به آنان است طرد کند. وقتي نويسندهاي در منزلت «سارتر» ناگزير از تحمل چنين حملههايي باشد احتمالا موقعیت برای نویسندگان کم مشهورتر و جوان تر چقدر خطرناک خواهد بود.
جورج لوکاچ
انسان مدرن
در سکوتی که پیرامونم را احاطه کرده، تنها و مغموم سر بر زانوهایم نهاده ام . به گوشه ای از موکت خیره شده ام و می اندیشم که چرا هرگز دیده نمی شوم. از روزی که فهمیدم تصمیم گرفتم نوشته شوم. و نوشته بدتر مرا نابود کرد. حالا دیگر چیزی از من باقی نمانده. جز استخوانی و پوستی نازکی که مدام بالا و پایین می پرد. من برای چه زنده ام؟ از جان دنیا چه می خواهم؟ از خودم دارم خجالت می کشم. فکر می کنم چه موجود سمجی هستم. یقین دارم هر کس جای من بود تاکنون خودش را کشته بود ولی من انگار نه انگار که چیزی ازم باقی نمانده. نه هویتی نه شخصیتی. بیشتر به آجری می مانم که به درد ساختمان هم نمی خورد و حتی بچه ها آن را مناسب نشانه گیری هاشان نمی بینند. به گوشه ای پرتش کردند و مزاحم کسی هم نیست. من حتی آنقدر بی وجود شده ام که قادر نیستم مزاحم کسی شوم و اینگونه ثابت کنم که وجود دارم. خیلی ناجورم. همه اش از وقتی شروع شد که فکر کردم وجود دارم. یقین داشتم وجودم مثل بقیه نیست که خیلی بزرگ تر از هر وجود دیگری است. با خودم گفتم با این همه یک نویسنده ام. اما خیلی راحت از کنار "این همه" گذشتم. با کدام همه؟ می ترسیدم درگیرش شوم. نادیده اش گرفتم. آنقدر بی اهمیتی کردم تا آخر گریبانم را گرفت. فربه شد و آرام آرام مرا در ورطه هولناکی فرو برد. پس من نمی دانستم. نمی خواستم خودم را بشناسم. از فهمیدن خودم ترس داشتم. نکند همه چیز یک باره بر ملا می شد. همه چیز را باید کم کم و آرام آرام فهمید. اما من هرگز برای فهمیدنش فرصت نداشتم. گفتی می خواستم این فرصت به من داده شود.
و آن روز ها تا چه حد خوشحال بودم! گاهی خودم را جمع و جور می کنم و با ورق زدن زندگی نویسندگان بزرگ به آرامشی رویایی می رسم و با تعجب می گویم چه شباهتی! روی تخت دراز می کشم و سیگاری می گیرانم. دیری نمی پاید که سرخورده می شوم و فکر می کنم این زندگی ده روزه و این همه اندوه؟! بلند می شوم روی تخت می نشینم و باز به موکت خیره می شوم و می گویم باید بمیرم! من آدم بزدلی نیستم که ازپستی وبلندی های زندگی بیزار شده باشم. اندوه من همه از نوعی دیگر است. چنان پیش و پا افتاده که در باور کسی نمی گنجد. من آدم ناقصی هستم. وجود من عیب ناک است. مثل آجری که آن چنان که باید توی کوره پخته نشده. مرا خام فرستادند. بعید نیست آدم های از قماش من هم توی دنیا وجود داشته باشند. من در عین کمال ناقصم. طبیعت من با وجودم ناسازگاری دارد. و همچنین روح و جسمم. پیرامونم آدم هایی هستند که مرا چنان بزرگ می پندارند که نمی توانم از ضعف هایم بگویم و همان اندازه هم آدم هایی که مرا کوچک می شمارند و چقدر برایم مهم اند. واقعا نمی دانم کجای کارم! در وجودم دو روح خانه کرده اند. که هر دو سعی دارند از هم فاصله بگیرند. یکی شیفته این جهان است و پیچک وار می کوشد به لذت های آن آویخته شود و دیگری با نیروی مقاومت ناپذیر سعی دارد خود را به بام آسمان برساند. و من مانده ام طرف کدام را بگیرم! گاهی این گاهی آن. و هر کدام را خوره هایی چسبیده اند که بلافاصله نمایان می شوند...اینک ساعت از سه بعد از نیمه شب هم گذشته. و زمان آن فرا رسیده که به روحی که در جستجوی حقیقت است یاری رسانم...
می افتم؟!...نمی افتم؟!
من آنجایم! به میل خود، دل از دنیا بریدم.
دریغ از لحظه ای اندیشه ی تو!... دل از دنیا بریدم!
نه درد دارم نه حتی غم...
من احساسی ندارم، همه اینجا بی حس اند!...می خندد.
نه!... دیگر نشانی از حقارت نیست. همه انسان!
همه یکسان! یقین داریم، مرگ است... فرجام!
و مزاحم می شویم
چه می خواهم بنویسم؟ نمی دانم! همین طور الکی الکی میلم کشیده چیزی بنویسم. هنوز نمی دانم برای کسی می فرستمش یا نه! حتی یقین ندارم نگه اش می دارم یا بلافاصله مثل خیلی از نوشته هایی که در چنین حالتی نوشته ام گندش را از کامپیوترم پاک می کنم! جوانکی چند لحظه پیش بهم زنگ زد که به قول خودش آخرین نظرم را درمورد سرنوشتی که باید برگزیند بداند. او مانده است که در کدام یک از رشته های مهندسی عمران و کارگردانی نمایش تحصیلاتش را پی بگیرد. من نه مهندسم نه کارگردان! اما جوری باهاش حرف می زنم،انگار مدرک هر دوشان را اگر نه زیر بغل که توی کشو دارم! یکی از همشهریانم است. ولی من باهاش فارسی حرف می زنم و کلمات را کشیده ادا می کنم.